تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

.......................................................

........................................................
....................................................... جهانی به وسعت ایران زمین
غرورچیست ؟ آیا صفت است یا رذ یلت ؟
پناه میبرم به خداوند ، از شر شیطان رانده شده ، به نام پروردگار بخشنده و مهربان

همه میدانند که جسم آدمی ، تشکیل شده است از مقداری عنصر ، که درطبیعت ، وجود داشته و بیشترموجودات کره خاکی هم ، آن را دارا میباشند ، با دقت درزندگی بیشترموجودات ، پی خواهیم برد که همه آنها ، برای زیست بهتر ، بنا بر ضرورتها و نیازهایشان ، به ابزارهای لازم مجهز گردیده اند ، به عنوان مثال ، شیر ، برای ادامه زندگی ، نیاز به غذا ، دفاع ، تولید مثل ..... دارد ، و در طبیعت همه نیازهای او ، به نحوی در اختیارش گذاشته شده است ، تنها موجودی که به صورت طبیعی ، مایحتاج و نیازهایش ، در طبیعت برایش مهیا نیست ، انسان است ، یعنی فقط اوست که برای دفاع از خود ، به طور طبیعی ، دارای هیچگونه سلاحی نیست ، برای دریدن گوشت شکار ، دندانهای تیز و قوی ندارد ، برای یافتن منبع غذا ، دارای شامه قوی و چشم تیزبین نیست ، برای مبارزه با هوای گرم و سرد ، دارای پشم و پر لازم نیست ، و بسیاری مسائل از این دست ، و در یک کلام ( تمام موجودات درزمان تولد دارای ماهیت معلومند و تنها انسان است که پس از خلقت و گذشت زمان ، ماهیتش آشکار خواهد شد ) اما ، یک ابزار کاربردی ، در اختیار انسان گذارده شده است که سایر موجودات ، از آن بی بهره اند ، و آن ابزار << عقل >> است ، انسان علیرغم اینکه از هیچ نوع سلاح و ابزار طبیعی برخوردار نیست ، اما با ابزار عقل ، میتواند برای رفع نیازهای خود ، هرگونه ابزاری را که احتیاج دارد فراهم نماید ، علاوه بر ساخت ابزار ، عقل میتواند مسائل پیرامونی انسان را تحلیل نموده و برای انجام کاری ، فایده و ضرر آن را قبل از انجام ، محاسبه نماید ، انسان با داشتن این ابزار ، خود را از سایر موجودات برتر و بالاتر میداند ، زیرا توانسته است با استفاده از این ابزار منحصر به فرد ، ابزارهای گوناگونی را تهیه کند که سایرموجودات از انجام آن عاجزند ، مانند ساخت و ابداع زبان ، البته سایر موجودات هم درحد نیازشان ، اصواتی تولید میکنند ، اما انسان توانسته است کلمه ایجاد نماید و با تنظیم اصوات و آواهای مختلف ، کارهای بسیاری انجام دهد ، و همین امر سبب گردیده که انسان با هم نوع خود سخن بگوید و برای انجام هرکاری استدلال نماید ، در هر امری که وارد میشود به دنبال علل وقوع آن باشد ، هریک در سطح تجربه خویش ، مسائل را تحلیل نموده و دلیل و برهان اقامه نماید ، اینگونه رفتارها و اختراعات و اکتشافات ، سبب گردیده که حالات جدیدی در انسان بوجود آید که برای خودش هم تازگی دارد ، مثلا ، حرفهای دیگری را ، با وجود ادله لازم که به او ارائه میشود ، نپذیرد ، و اصرار نماید که آنچه (من) میگویم درست است ، این احساس جدید را هم <<غرور >> نامیدند ، با استفاده از ابزار زبان ، میشود غرور را اینگونه توضیح داد ( حالتی در انسان است که خود را از دیگری برتر میداند و چون به ( من ) علاقه زیادی دارد ، نمیخواهد و نمیتواند کسی را از (من ) بهتر و بالاتر ببیند ، به همین سبب کسی که دارای این حالت (غرور) باشد ، معمولا اقامه دلیل و برهان و شواهد ، بر او کار ساز نیست !!! )

آدم مغرور ، به ابزارهای حسی خود بسیار وابسته است ، چون در گفتگو ، نمیتواند از براهین عقلی پیروی کند ، به ناچار ، به ابزارهای حسی متوسل شده و مثلا میگوید ( من دیدم ... ) هرچه بگویند ممکن است اشتباه دیده باشی ، نخواهد پذیرفت ، یا میگوید ( من شنیدم ....من گفتم .... ) و به جای هردلیلی به ( من ) استناد خواهد کرد .



http://tinypic.com/zkl9x0.jpg


خداوند حکیم و مهربان ، که خالق هستی و خالق انسان است ، در قرآن کریم << غرور>> را مذموم شمرده و آن را مایه تباهی انسان معرفی مینماید ، در داستان خلقت انسان ، که شرافت انسان را با دمیدن روح خود به جسم او ( و نفخت فیه من روحی ) ارج مینهد ، اعلام می فرماید که ، سبب رانده شدن ( شیطان ) از بارگاه کبریائی <<غرور >>  بود ، اما این انسان ، که شرافت یافته ، تا ذره ای از روح خدا باشد ، و از ابزار توانمندی  به نام عقل برخوردار گشته ، متاسفانه در کنترل احساس <<غرور >> گاهی ناتوان میگردد و خود را مانند شیطان ملعون ، از عرش الهی ، به قعر خود کامگی تنزل میدهد ، و خود را مستوجب لعن ملائک و در معرض بوی تعفن جهنم منیت قراردهد ، حقیقتا ، چه چیز انسان را مغرور میکند ؟ انسان به چه چیز خود مغرورمیشود ؟ مگر انسان مالک و صاحب چیست ؟  اگر با توجه و دقت لازم بنگریم ، نه انسان ، بلکه هیچیک از موجودات عالم ، که ذره ای از فیض خلقت خداوند حکیم اند ، ذاتا صاحب و مالک چیزی نیستند و هرآنچه که دراختیار ایشان است ، فقط جنبه امانت دارد ، و خداوند قهار ، هرلحظه که اراده فرمایند ، این امانتداری ، از اوسلب خواهد شد ، و دیگر نه ظرفی و نه مظروفی باقی نخواهد ماند ،  لعنت خدا بر شیطان رانده شده ، اوست که به جلال و عزت خداوند سوگند یاد کرده است که تمام انسانها را ، از رسیدن به صراط مستقیم باز دارد ، مگر بندگان مخلص خداوند را ، پس هرگاه احساس غرور به ما دست میدهد ، باید بدانیم که زمزمه های فریب شیطان ، در روح ما موثر افتاده ، و اگر فورا خود را در پناه حق تعالی قرارندهیم ، هرآینه از ستمگران خواهیم شد ، نکته مهمتر و خطرناک اینکه ، گاهی <<غرور >> سبب میشود انسان خود را ، در برابر انسان دیگری ، بی نیاز و برتر احساس کند ، اما گاهی شیطان به جهت آماده بودن شخص ، پا را فراتر گذاشته ، و او را در مقابل خداوند قهار ، مغرور مینماید ، درسوره مبارکه انفطار ، خداوند از انسان اینگونه سئوال میفرماید :

 

يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ مَاغَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ (6)الَّذِي خَلَقَكَ فَسَوَّاكَ فَعَدَلَكَ (7) فِي أَيِّ صُورَةٍ مَّا شَاء رَكَّبَكَ (8)

اى انسان چه چيز تو را در باره پروردگار بزرگوارت مغرور ساخته ؟ (6) همان كس كه تو را آفريد و [اندام] تو را درست كرد و [آنگاه] تو را سامان بخشيد (7)  و به هر صورتى كه خواست تو را تركيب كرد (8)

انسان چاره ای جز پذیرفتن حقایق ندارد ، ابزار عقل ، درحدتوان ، در اختیار انسا ن خواهد بود و همین عقل ، به او یاد آور میشود که ، تو ، خود به این دنیا نیامده ای و بی دلیل هم نیامده ای ، چون خواستهای تو ، فراتر از این د نیا ست ، یقینا تو سفری به جائی که این نیازها درآن برطرف شود ، خواهی داشت ، پس ، حکم عقل این است که به فرامین و دستورات خالق خود ، که توسط پیام آورش ، به تو عرضه شده ، گوش فرا ده و به آنها عمل نما ، و از هرچه که منع گشته ای دوری کن ، زیرا آنها به حکم عقل ، مانع پروازت خواهند شد ، و آنجائیکه عقل تسلیم گردد ، مرز حق و حقیقت است ، و بدترین و خونی ترین دشمن پرواز انسان ، درآسمان خوبیها <<غرور >>  است که زائیده عمل شیطان است  .

 
بار پروردگارا ، ما بندگان غافل و مغروریم ، اگر لطف و عنایات و بنده نوازیت شامل حالمان نگردد ، هرآئینه در زمره ستمگران باقی خواهیم ماند ، پس با التماس و التجاء به تو ، و واسطه قراردادن فرستاده و پیام آورخوبیهایت ، حضرت محمد مصطفی (ص) و اهل بیت طاهرینش (ع) و چشم طمع داشتن به بخشش بیکرانت ، با حالی زار و پشیمان به درگاهت آمده ایم ( ظلمت نفسی ) ما را دریاب و چنان محبت خود را با دلهایمان عجین فرما ، که غیراز تو هیچ نبینیم و هیچ نشنویم ، آمین یا  رب العالمین ، به برکت صلوات بر محمد و آل محمد (ص) 
 

نوشته شده توسط منتظر در سه شنبه 21 آبان1387

لينك مطلب

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

میلاد خجسته جان جانان ، هشتمین سپهر آسمان امامت و ولایت ، حضرت علی بن موسی الرضا  علیه آلاف التحیه والثناء  ،  برقطب عالم امکان ، حضرت بقیه الله الاعظم (عج) و بر تمام مهربانان جهان به ویژه مسلمین و شیعیان و پیروان طریقه حقه آن حضرت ، هزاران هزار خرمن گل ، مبارک باد 

http://entezarehojat.persiangig.ir/image/imam-reza/1.jpg

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

چند نمونه داستان از زندگانی سرشار از کمال و مهربانی حضرت رضا (ع) 

 

به میزانی که وقت دارید بخوانید و لذت ببرید

لطفا این داستانها را در پائین مطالعه فرمائید

نوشته شده توسط منتظر در یکشنبه 19 آبان1387

لينك مطلب

قسمت  الف :

 زندگانی حضرت امام‏ رضا علیه‏السلام سرشاراز لحظاتی نورانی و شگفت ‏انگیزاست  که دل شیفتگان را به خود معطوف مینماید ، از کتاب « دیوان خدا » نوشته نعیمه دوستدار ، که براساس منابع موثق تدوین یافته ، چند داستان برگزیده‏ایم که تقدیم عاشقان اهل‏بیت علیهم‏السلام می‏کنیم .

داستان اول :

نشانه موی پیامبر صلی‏الله‏علیه ‏و‏آله

مردی از نوادگان انصار خدمت امام ‏رضا (ع) رسید ، جعبه‏ای نقره‏ای رنگ به امام داد و گفت:

» آقا ، هدیه‏ای برایتان آورده‏ام که مانند آن را هیچ کس نیاورده است » بعد در جعبه ای را باز کرد و چند رشته مو از آن بیرون آورد و گفت: « این هفت رشته مو از پیامبراکرم (ص)است که از اجدادم به من رسیده است.

حضرت رضا (ع)  دست بردند و چهار رشته مو از هفت رشته را جدا کردند و فرمود : « فقط این چهار رشته ، از موهای پیامبر است »

مرد با تعجب و کمی دلخوری به امام نگاه‏کرد و چیزی نگفت ، امام که دانستند مرد ناراحت شده است ، آن سه رشته مو را روی آتش گرفت ، هرسه ‏رشته سوخت ، اما به محض این که چهار رشته موی پیامبر (ص) را روی آتش قرار گرفت شروع به درخشیدن کرد و برقشان چهره مرد عرب را روشن کرد .

............................................................................................................... داستان دوم :

میهمان‏ دوستی امام علیه‏السلام

مرد گفت: « سفر سختی بود ، یک ماه طول کشید » امام رضا (ع) فرمودند : « خوش آمدی »

مرد گفت : ببخشید که دیروقت رسیدم ، بی‏پناه ‏بودن مرا مجبورکرد که دراین وقت شب ، مزاحم شما شوم ، امام لبخندی زدند و فرمودند :  با ما تعارف نکن! ما خانواده‏ای میهمان‏دوست هستیم

در این هنگام روغن چراغ گردسوز فرونشست و شعله‏اش آرام آرام کم نور شد ، میهمان دست برد تا روغن در چراغ بریزد ، اما امام دست او را آرام برگرداند و خود ، مخزن چراغ را پر کرد ، مرد گفت: « شرمنده‏ام ! کاش این ‏قدر شما را به زحمت نمی ‏انداختم » 

امام در حالی که با تکه پارچه‏ای ، روغن را از دستش مبارکشان پاک می‏کردند ، فرمودند:

« ما خانواده‏ای  نیستیم  که میهمان را به زحمت بیندازیم »

.............................................................................................................

داستان سوم :

ابرهای سیاه

از شما چه پنهان شک داشتم ، نه به شخص امام ‏رضا (ع) نه!... فقط باورم نمی‏شد که واقعا امامان معصوم ، بتوانند قبل از اتفاقات از همه چیز اطلاع داشته باشند.

آن روز صبح به همراه امام رضا (ع) از مدینه خارج شدیم ، در راه فکر کردم که چقدر خوب می‏شد اگر می‏توانستم امام را آزمایش کنم .

در همین فکرها بودم  که امام  پرسیدند:  « حسین!... چیزی همراه داری که از باران در امان بمانی ؟! »

فکر کردم که امام با من شوخی می‏کنند ، اما به صورتشان که نگاه کردم ، اثری از شوخی ندیدم. با تردید گفتم : « فرمودید باران؟! امروز که حتی یک لکّه ابر هم در آسمان نیست... »

هنوز حرفم تمام نشده بود که با قطره‏ای باران که روی صورتم نشست ، مات و مبهوت ماندم سرم را که بالا گرفتم ، زبانم بند آمد ، ابرهای سیاه از گوشه و کنار آسمان به طرف ما می‏آمدند و جایی درست بالای سر ما ، درهم می‏پیچیدند ، بعد از چند لحظه آن‏ قدر باران شدید شد که مجبور شدیم به شهر بازگردیم .

.............................................................................................................

داستان چهارم :

شربت گوارا

به سخنان امام گوش می‏دادم ، هوا گرم بود و آفتاب ظهر، شدت گرما را بیش‏تر می‏کرد ، تشنگی تمام وجودم را فرا گرفته بود ، شرم و حیای حضور امام ، مانع از آن شد که صحبتشان را قطع کنم و آب بخواهم ، در همین موقع امام کلامش را قطع کرد و فرمودند: « کمی آب بیاورید! »

خادم امام ظرفی آب آورد و به دست ایشان داد ، امام برای این که من ، بدون خجالت ، آب بخورم ، اوّل خودشان مقداری از آب را نوشیدند و بعد ظرف را به طرف من دراز کردند ، من هم ظرف آب را گرفتم و نوشیدم .

نه! نمی‏شد ، اصلاً نمی‏توانستم تحمل‏ کنم ، انگار آب هم نتوانسته بود درست و حسابی تشنگی‏ام را از بین ببرد ، تازه بعد از یک بار آب خوردن درست نبود که دوباره تقاضای آب کنم ، این بار هم امام نگاهی به چهره‏ام کردند و حرفش را نیمه تمام گذاشت: « کمی آرد و شکر و آب بیاورید »

وقتی خادم برای امام رضا (ع) آرد و شکر و آب آورد ، امام آرد را در آب ریخت و مقداری هم شکر روی آن پاشید ، امام برایم شربت درست کرده بود ، نمی‏دانم از شرم بود یا از خوشحالی که تشکّر را فراموش کردم ، شاید در آن لحظه خودم را هم فراموش کرده بودم ، با کلام امام ‏رضا علیه ‏السلام  ناخود آگاه دستم ‏را به‏ طرف ظرف‏ شربت درازکردم .

«  شربت گوارایی است ، بنوش ابوهاشم !... بنوش که  تشنگی ‏ات را از بین می‏برد »

.............................................................................................................

داستان پنجم :

شما امام من هستید

بعد از شهادت امام موسی‏کاظم (ع) ، همه درباره امام بعدی دچار شک و تردید شده بودند ، همان سال برای زیارت خانه خدا و دیدار بستگانم به مکّه رفتم.

یک روز، کنار کعبه ، علی‏بن‏موسی‏الرضا (ع) را دیدم ، با خود گفتم « آیا کسی هست که اطاعتش بر ما واجب باشد ؟ »

هنوز حرفم تمام نشده بود که حضرت رضا (ع) اشاره‏ای کردند و فرمودند « به خدا قسم من کسی هستم که خدا اطاعتش را واجب کرده است »

خشکم زد ، اول فکر کردم شاید متوجه نبوده‏ام و با صدای بلند چیزی گفته‏ام ، اما خوب که فکر کردم ، یادم آمد که حتی لب‏هایم هم تکان نخورده‏اند ، با شرمندگی به امام رضا (ع) نگاه کردم و گفتم « آقا...! گناه کردم... ببخشید...! حالا شما را شناختم ، شما امام من هستید »

حرف « ابن ابی‏کثیر» که به این‏جا رسید ، نگاهش کردم ... بغض راه گلویش را گرفته بود.

.............................................................................................................

داستان ششم :

صحبت گنجشک با امام علیه‏السلام

حضرت رضا (ع) در بیرون شهر، باغی داشتند ، گا ه‏گاهی برای استراحت به باغ می‏رفتند ، یک روز من نیز به همراه آقا رفته بودم ، نزدیک ظهر، گنجشک کوچکی هراسان از شاخه درخت پرکشید و کنار امام نشست ، نوک گنجشک ، باز و بسته می‏شد و صداهایی گنگ و نامفهوم از گنجشک به گوش می‏رسید ، انگار با جیک جیک خود ، چیزی می‏گفت .

امام (ع) حرکتی کردند و رو به من فرمودند :

« سلیمان! ... این گنجشک  در زیر سقف ایوان لانه دارد ، یک مار سمی به جوجه‏ هایش حمله کرده است ، زودباش  به آن‏ها کمک کن!...

با شنیدن حرف امام در حالی که تعجب کرده بودم بلند شدم و چوب بلندی را برداشتم ، آن‏قدر با عجله به‏ طرف‏ایوان دویدم که پایم به پله‏های لب ایوان برخوردکرد و چیزی‏نمانده ‏بود که ‏پرت‏شوم

با تعجب پرسیدم « شما چطور فهمیدید که آن گنجشک چه می‏گوید؟ » امام فرمودند: « من حجت خدا هستم... آیا این کافی نیست؟ »

نوشته شده توسط منتظر در یکشنبه 19 آبان1387

لينك مطلب

قسمت  ب :

داستان هفتم :

آخرین طواف

حضرت جواد (ع) پنج ساله بود ، آن سفر، آخرین سفری بود که همراه با امام رضا (ع) به زیارت خانه خدا می ‏رفتیم ، خوب به یاد دارم...

حضرت جواد (ع) را روی شانه‏ام گذاشته بودم و به دور خانه خدا طواف می‏کردیم ، در یکی از دورهای طواف ، حضرت جواد خواست تا در کنار «حجرالاسود» بایستیم اوّل حرفی نزدم ، امّا بعد هرچه سعی کردم از جا بلند نشد ، غم در صورت کوچک و قشنگش موج می‏زد ، به زحمت امام‏رضا (ع) را پیدا کردم و هر چه پیش آمده بود گفتم ، امام خود را به کنار حجرالاسود رساند. جملات پدر و پسر را خوب به یاد دارم.....

« پسرم! چرا با ما نمی ‏آیی؟ »

« نه پدر! اجازه بدهید چند سؤال از شما بپرسم ، بعد به همراه شما می‏آیم »

« بگو پسرم! »

« پدر! آیا مرا دوست دارید؟ »

« البته پسرم »

« اگر سؤال دیگری بپرسم ، جواب می‏دهید ؟ »

« حتما پسرم »

« پدر! چرا طواف امروز شما با همیشه فرق دارد؟ انگار امروز آخرین دیدار شما با کعبه است »

سکوت سنگینی بر لب‏های امام نشست ، یاد سفر امام به خراسان افتادم ، به چهره امام خیره شدم اشک در چشم امام جمع شده بود ، امام فرزندش را در آغوش گرفت ، دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و...

.............................................................................................................

داستان هشتم :

سؤالی که فراموش کرده بودیم

من و « احمد بَزَنطی » در دِه صَریا در مورد سن حضرت رضا (ع) صحبت می‏کردیم ، از احمد خواستیم که وقتی به حضور امام رسیدیم ، یادآوری کند که  سن امام  را از خودشان بپرسیم.

روزی توفیق دیدار امام ، نصیب‏مان شد ،  آن موقع ، ما ، جریان سؤال از سن امام را به ‏کلّی فراموش کرده بودیم ، امّا به محض این که امام (ع) احمد را دیدند ، پرسیدند :

» احمد! ... چند سال داری؟ »

ـ سی و نه سال.

امام فرمود: « امّا من چهل و چهار سال دارم »

.............................................................................................................

داستان نهم :

به سوی شهر غربت

روز عجیبی بود ، فرستاده مأمون ، خلیفه عباسی ، آمده بود تا امام را از مدینه به سوی خراسان روانه کند  چهره و حرکات امام همه و همه ، نشانه‏های جدایی بودند ، وقتی خواست با تربت پیامبر (ص) وداع کند ، چند بار تا کنار حرم رسول‏خدا (ص) رفت و برگشت انگار طاقت جدایی را نداشت.

طاقت نیاوردم جلو رفتم و سلام کردم ، به خاطر مسافرت و این‏ که قرار بود امام به جای مأمون در آینده خلیفه شود ، به ایشان تبریک گفتم ، امّا با دیدن اشک امام ، دلم گرفت ، سکوت تلخی روی لب‏هایم نشست ، امام فرمودند:

» خوب مرا نگاه کن!... حرکتم به سوی شهر غربت است و مرگم هم در همان جاست... سجستانی!... بدن من در کنار قبر هارون پدر مأمون دفن خواهد شد »

............................................................................................................. داستان دهم :

گلیم کهنه اتاق

راوی: نعمان بن سعد

کنار امیرالمؤمنین‏علی علیه‏السلام نشسته بودم ، امام نگاهی به من کردند و فرمودند :

« نعمان !. سال‏ها بعد ، یکی از فرزندان من در خراسان با زهر کشنده‏ای شهید خواهد شد ، اسم او مثل اسم من ، علی است ، اسم پدرش هم مانند اسم پسر« عمران » موسی است ، این را بدان! هرکس که قبر او را زیارت کند ، خدا تمام گناهان قبل از زیارتش را خواهد بخشید... به خاطر پسرم علی »

حرف امام که تمام شد ، سکوت کردم و به گلیم کهنه اتاق خیره شدم با خودم گفتم: « این درست!... امّا من چرا گناه کنم که به‏خاطر بخشش ، امام رضا (ع) را زیارت کنم؟ باید به‏ خاطر دلم و برای محبتم به اهل‏بیت (ع) او را زیارت کنم »

به امام نگاه کردم. انگار با لبخند ش حرفم را تأیید می‏فرمودند .

............................................................................................................. داستان یازدهم :

در یادِ مایی

راوی: عبداللّه‏ بن ابراهیم غفاری

تنگ دست بودم و روزگارم به سختی می‏گذشت ، یکی از طلبکارهایم برای گرفتن پولش مرا در فشار گذاشته بود ، به طرف صریا حرکت کردم تا امام رضا علیه‏السلام را ببینم ، می‏خواستم خواهش کنم که وساطت کنند و از او بخواهد که مدتی  صبر کند.

زمانی که به خدمت امام رسیدم ، مشغول صرف غذا بودند ، مرا هم دعوت کرد تا چند لقمه‏ای بخورم  بعد از غذا ، از هر دری سخن به‏ میان آمد و من فراموش کردم که اصلاً به چه ‏منظوری به صریاء آمده بودم ، مدّتی که گذشت ، حضرت رضا (ع) اشاره کردند که گوشه سجاده‏ای را که در کنارم بود ، بلند کنم ، زیر سجاده ، سیصد و چهل د ینار بود ، نوشته‏ای هم کنار پول‏ها قرار داشت ، یک روی آن نوشته بود: « لا اله الاّ اللّه‏، محمد رسول اللّه‏، علی ولی اللّه ‏» و در طرف دیگر آن هم این جملات را خواندم ، ما تو را فراموش نکرده‏ایم  با این پول قرضت را بپرداز! بقیّه‏اش هم خرجی خانواده‏ات است .

............................................................................................................. داستان دوازدهم :

کوه و دیگ

راوی: ابا صلت هروی

همراه امام وارد « مرو» شدیم  نزدیک « دهِ سرخ» توقف کردیم ، مؤذن کاروان ، نگاهی به خورشید کرد و رو به امام عرض کرد « آقا! ظهر شده است »

امام پیاده شدند و آب خواستند ، نگاهی به صحرا کردیم اثری از آب نبود ، نگران برگشتیم امّا از تعجّب زبانمان بند آمد ، امام با دست‏ مقداری از خاک را گود کرده بود و چشمه‏ای ظاهر شده بود.

وارد « سناباد » شدیم کوهی نزدیک سناباد بود که از سنگ آن ، دیگ‏های سنگی می‏ساختند امام به تخته سنگی از کوه تکیه دادند و رو به آسمان گفتند:

» خدایا!... غذاهایی را که مردم با دیگ‏های این کوه می‏پزند ، مورد لطفت قرار ده و به این غذاها برکت عطا کن! »

فکر می‏کنم خدا به برکت دعای امام ، به کوه ، نظر خاصی کرد ، چون امام خواستند که از آن روز به بعد ، غذایشان را فقط  در دیگ‏ هایی بپزیم که از سنگ آن کوه ساخته شده باشد.

روز بعد ، پس از کمی استراحت ، امام به طرف محلی که «هارون» پدر مأمون ، در آن دفن شده بود ، حرکت کردند ، مأموران حکومتی جار زدند که امام می‏ خواهد قبر هارون را زیارت کند ، امّا امام با یک حرکت ساده ، نقشه‏های مأموران را نقش بر آب کرد ، آن حرکت هم این بود که کنار قبر هارون ایستادند و با انگشت ، خطی در کنار قبر، کشیدند ، بعد رو به ما فرمودند :

این‏جا قبر من خواهد شد... شیعیان ما به این جا خواهند آمد و مرا زیارت خواهند کرد... و هرکس به دیدار قبرم بیاید ، خدا لطفش را شامل حال او خواهد کرد.

بعد رو به قبله ایستادند و نماز خواندند و با سجده‏ای طولانی ، چیزهایی را زیر لب زمزمه کردند. اشک در چشمم جمع شده بود.

............................................................................................................ بار پروردگارا ، به برکت این مولود آسمانی و صاحب شرافت اکمل ، خیر و برکت خود را ، همچنان گذشته ، بر امت مسلمان ایران اسلامی ، ارزانی دار ، و شر بدخواهان و کینه توزان را از این امت و همه مسلمین دفع فرما ، آمین یارب العالمین

نوشته شده توسط منتظر در یکشنبه 19 آبان1387

لينك مطلب

لطفا قبل از مطالعه مطلب توبه ، به این موارد توجه مخصوص مبذول فرمائید

 

سلامی خالصانه به  سروران و عزیزانی که قدم بر چشم ما نهاده و به این دلسرای غبار گرفته از غفلت و غرور ، نور میبخشند ، مطالب مختلفی در باب معرفی اجمالی چهره های الهی ، و معرفی طریق سیر و سلوک آن بزرگواران جهت عرضه تدارک دیده بودم ، اما نمیدانم بگویم متاسفانه یا خوشبختانه ، با حضور نا بهنگام ( من منصفم ) شرم نمودم از ارائه مطالبی که خود متخلق به آنها نیستم ، از او سئوال نمودم پس چه کنم ؟ راهکارخوبی پیشنهاد نمود که اینک عرض مینمایم و امیدوارم مورد عنایت شما عزیزان قرارگیرد .

شیعیان ، با واسطه قرار دادن اولیای الهی و ائمه طاهرین (ع) بین خود و خدا ، از شرف آبروی ایشان استفاده نموده ، از خداوند کریم حوائجی را مسئلت مینمایند ، دو شنبه آینده برابر با 20 آبان و 11 ذی القعده ، ولادت با سعادت جان جانان ، حضرت علی بن موسی الرضا (ع) است ، اگر از همین اکنون با توجه و آگاهی ، حالت توبه و پشیمانی از کرده های ناپسند خود بگیریم و به رب ودود جل شانه ، قول بدهیم که دیگر به سوی کارهای آلوده نرویم و گذشته بد خود را جبران کنیم ، و در مقابل از خداوند سبحان درخواست نمائیم که ، امام رضا (ع) واسطه بین ما و خدا باشند و به آبروی ایشان ، ما را یاری نماید ، حتما انشاالله خداوند توبه پذیر ، درخواست مان را به درجه استجابت خواهند رساند ، و در شب ولادت خجسته ایشان ، هرکس با حالی که بدان دست یافته ، برای خود و سایر دوستان و کل مومنین ، هردعائی را که بر دلش انداخته شد ، درخواست نماید ، البته برمن واضح است که بسیاری از دوستان مراتبی بسیار بالاتر از اینها را سیرمینمایند ، اما چون صادقانه بر دلم افتاد ، پیشنهاد نمودم ، درصورت تمایل بخش زیرین را مطالعه فرمائید  و من الله التوفیق و علیه التکلان ، یاعلی  


 
 

نوشته شده توسط منتظر در چهارشنبه 15 آبان1387

لينك مطلب

آداب توبه .................. بخش اول

برادران و خواهران گرامی و مسلمان ، همه میدانیم ، به اراده خالق یکتا ، انسان موجودی است ، دارای قدرت انتخاب ، تمایل به خوبیها و بدیها دارد ، نفس به زشتیها و روح الهی ، به نور و خوبیها دعوت میکنند ، اگر مسلمان به دستورات نبی مکرم اسلام (ص) و اولیا و جانشینان برحقش (ع) اعتنا نموده و عمل نماید ، هیچ کارناصوابی که اسلام آن را نهی نموده انجام نخواهد داد ، مع ذالک سالک الی الله نباید بیندیشد که دیگر نیاز به توبه نخواهد داشت ، اگرچه منکری را به ظاهر شرع مقدس انجام نداده ، اما ( سیئات المقربین ، حسنات الابرا ) ترک اولی ، برای بندگان مقرب شاید گناهی نابخشودنی باشد و همان عمل برای نیکان ، گناهی نیست ، لذا توبه از معاصی ، اول طریق سالکین الی الله است و سرمایه رستگاران ، کلید استقامت مریدان و اصل نجات است ، وبه توبه ، نگهداشته میشود آدمی  از هلکات ، و آیات و اخبار صحاح در فضل آن وارد ، و کفایت میکند در مدح توبه ، قول اصدق الصادقین جل شانه (( ان الله یحب التوابین - همانا که خداوند توبه کنندگان را دوست دارد - سوره بقره آیه 222)) و از قول پیامبر عظیم الشان اسلام (ص) (( التائب من الذنب ، کمن لا ذنب له - آن کسی که توبه کند ، مانند کسی است که گناه ندارد - المحجه البیضاء ))

معنی فقاهتی توبه را ترک معاصی از همین حالا ، و عزم بر ترک آنها در آینده ، و جبران آنچه را که از دست داده ایم ، و بعضی گفته اند ، توبه ، خلع لباس جفا است ، و ترک آنچه مرتکب بوده ، و نشر بساط  وفا ، توبه را ، مطلق پشیمانی هم اطلاق نموده اند ، و لی آنچه که روشن است ، هیچ تردیدی در واجب بودن توبه از نظر عقلی و شرعی نیست ، و اگر معصیت کار بداند که اگربا همراه داشتن کوله بار گناهان به آن سرا سفر نماید ، از قرب الهی محروم خواهد ماند ، این خود بدتر از هر نوع عذاب دوزخ است ، باید دانست کسی که از دیدار او درحجاب است ، شقاوتمند است و در آن سرای عذاب ، به آتش جدائی خواهد سوخت و ضخیم ترین حجاب ، همان حجاب پیروی از خواسته های نفسانی ، و ارتکاب گناهان است ، زیرا که گناه از آن جهت که پیروی از دشمن خدا ، شیطان و هوای نفس است و در واقع به منزله اعراض و روی گردانی از خدای تعالی میباشد  (( کیف اصبرعلی فراغک )) لزوم انجام توبه ، مانند فرد سم خورده ایست که اگر زود به فکر چاره نیافتد ، هلکات سم ، تمام وجودش را در بر خواهد گرفت و او را معدوم خواهد نمود و خدای ناکرده ختم به شر خواهد گردید .

مسلمان میبایست هشیارباشد و العیاذبالله  پس از ارتکاب گناه ، فریب شیطان را نخورد که در گوش او زمزمه نماید و انجام توبه را به تاخیر بیندازد و وعده های واهی دهد و رحمانیت و ستاریت خداوند سبحان جل و علا را یادآوری کند که ، مگر نشنیده ای که فضیل عیاض ها و بشرحافی ها ، پس از سالها انجام گناه و معصیت ، آخرالامرموفق به توبه شدند و خداوند از آنها پذیرفت ؟  باید دانست که این به خاطر آن بود که سم گناه ، در مزاج ایشان تاثیر نکرده بود ، با یک گل که بهار نمیشود ، درثانی ، از کجا معلوم که من تا یکساعت آینده زنده بمانم که توفیق توبه بیابم ؟ و اگر شنیده ایم که فردی از ارتفاع بلندی به پائین سقوط کرده و نمرده است ، سبب آن نخواهد شد که ماهم همین کار و راه  را اختیار کنیم  ، بلکه همواره باید محتاط عملکرد ، در اصول کافی ، حدیث شریفی ازحضرت امام باقر (ع) مطالبی قریب به این مضمون فرموده اند که ((  قلب مومن قبل از گناه مانند لوحی سفید است که با هربار گناه نقطه ای سیاه بر آن حک میگردد ، چنانچه آنها را با آب توبه نشوید و بر گناهان خود بیفزاید ، کم کم سفیدی آن لوح از بین رفته ، و تبدیل به سیاهی میگردد و مداومت آگاهانه درگناه ، سبب میگردد که دیگر آن سیاهی ها هرگز پاک نگردد ))

پس ای خواهران و برادران دینی ، بشتابیم به سوی توبه و انابه لطیف و پاکیزه ، پیش از اینکه زهرهای کشنده گناه ، در روح و ایمانمان اثری عمیق گذارد که پس از آن ، پرهیز سودی نبخشد و چاره اندیشی پزشکان نیز بی تاثیر ماند و اندرزهای عالمان از اصلاح ، ناتوان گردد و یا العیاذبالله این آیه شامل حالمان شود (( و قراردادیم پیش روی آنان سدی و پشت سرشان سدی ، پس فرو پوشاندیمشان ، پس آنان نمیبینند و بر آنان یکسان است ، چه بترسانی یا نترسانی ، آنان ایمان نمی آورند - یس - 9 و 10 ))  ما باید بدانیم که اگر از گناهانی که با اعضا و جوارح صورت میگیرد ، مانند غیبت ، بهتان ، آزار و اذیت دیگران و گناهان چشمی و گوشی خالی هستیم ، از رذائل نفسانی و تصمیم گیری برگناه خالی نخواهیم بود ، و اگر از این سنخ گناه هم خالی هستیم ، حداقل از افکار پریشانی که آدمی را از یاد خدا غافل میکند خالی نیستیم و اگر از آنهم سالم باشیم ، لااقل از غفلت و کوتاهی درشناخت خدا و صفات جمال و جلالش و شگفتیهای آفرینش و افعالش ، در امان نیستیم و شکی نیست که همه اینها نقصی است که ، لازم است به وسیله توبه از آنها به خدا پناه ببریم ، شریف ترین مخلوقات ، پیامراکرم (ص) فرموده اند (( همانا دلم را کدورتی می پوشاند که من هر روز و شب ، هفتاد بار از خداوند طلب آمرزش میکنم - المحجه البیضاء ج 7 ص 7 )) اگر به خوبی دریابیم که گناهان و معاصی را که به اراده و اختیار خود انجام میدهیم ، با ما چه خواهد کرد ؟ رنگ از چهره ، خواب از چشم و عقل از سرمان خواهد پرید ، هیهات !!!! آگاهی این مرحله از توبه را اهل فن مرحله (( اصرار )) مینامند ، باید امید داشت که خداوند رحمان جل و علا ، توبه خالصانه را قبول خواهد فرمود ، خصوصا که به آب چشم بشوریم کثافات معاصی را از قلب ، و پس از افروختن آتش ندامت در دل ، با افزودن تضرع و زاری ، میباست حلاوت و شیرینی تشهیات ( میل و رغبتها ی ) گناه را به تلخی ندامت و پشیمانی تبدیل گرداند ، تا نشانه تبدل سیئات به حسنات باشد ، آیا نشنیده اید داستان آن پیغمبر بنی اسرائیل را که از خدا وند جل و علا ، درخواست پذیرش توبه بنده ای را که مدتها بعد از ترک گناه ، در عبادت جهد و کوشش نموده بود ؟ جواب آمد که به عزت خودم ، اگر شفاعت کنند در حق او اهل آسمانها و زمین ، توبه او را قبول نخواهم کرد ، (( حال آنکه حلاوت و شیرینی گناهی که از آن توبه کرده ، در قلب او هست ))  یاللعجب !!!! از اینجاست که فرموده اند باید گوشتهائی را که از حرام شکل گرفته ، بریزد ، چون آنها فاسد شده اند ، و سایر اعضاء سالم را هم فاسد و تباه خواهد نمود ، والله المستعان ، بنابراین سالک الی الله و تائب الی الله ، باید قصد کند به ترک هر محرمی و اداء هر واجبی ، از همین الآن و علی الدوام تا لحظه مرگ ، و تدارک نماید هرچه از او فوت شده در گذشته ، پسندیده است که تائب با حال پشیمانی و زاری در بارگاه احدیت ، یکان یکان اعمال خلاف خود را ، از زمان تکلیف ، حتی قبل از آن را ، اعم از عمدی یا سهوی را به خاطر آورد ، چه ها کرده ؟ باکه نشسته ؟ مال که را تفریط کرده ؟ به خداوند اظهار نموده و برای هریک از آنها توبه و انابه نماید ، و آنچه که از او قضا گشته ، کفاره داشته یا نه ؟ و به خداوند قول صادق دهد که درحد توان جبران مافات خواهد نمود ، با نگاهی اجمالی به ، کتاب شریف نهج البلاغه ، حکمت شماره 409 ،  بخش اول را به پایان میبریم .

استغفار اسمی است که بر شش معنا واقع میشود { یعنی شش مرتبه و یا شرط دارد} اول : پشیمانی برگناه گذشته ، دوم : تصمیم بر ترک بازگشت به سوی آن گناه برای همیشه ، سوم : حقوق مخلوق خدا را به آنها بپردازی تا خداوند را با پاکی دیدار کنی ، به گونه ای که بر تو گناهی نباشد ، چهارم : آنکه همت کنی که هرچه بر تو واجب بوده و آن را ضایع کرده ای ، حق آن را به جا آوری ، پنجم : آنکه همت کنی گوشتی را که از حرام بر تو روئیده ، با اندوهها ذوب کنی تا جائیکه پوست به استخوانت بچسبد و بین آن دو ، گوشت جدید بروید ، و ششم : آنکه رنج طاعت و بندگی را به جسمت بچشانی ، همانگونه که شیرینی معصیت را به او چشاندی ، پس آنگاه که این شرائط را به جای آوری ، می گوئی << استغفر الله >> التماس دعا

نوشته شده توسط منتظر در چهارشنبه 15 آبان1387

لينك مطلب


درباره وبلاگ

ما چه بدانیم و چه ندانیم ، چه بپذیریم و چه نپذیریم ، جزئی از کل نظام آفرینشیم ، عقل حکم میکند که با تلاش و مساعدت یکدیگر ، برای چند سوال اصلی و اساسی که در تمام انسها مشترک است پاسخ مناسبی بیابیم ، از کجا آمده ایم ؟ برای چه آمده ایم ؟ و سرانجام به کجا خواهیم رفت ؟ البته مفهوم این معانی ، این نیست که حالا تیپ عقل کلها را به خود بگیریم و خیلی خشک باهم رفتار کنیم ، اما درهمه حال باید این سوالها برایمان جدی مطرح باشد ، فقط باکمک یکدیگر ممکنه .....
تازه ترین مطالب momen222
موضوعات
آرشیو
هفته سوم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
مرداد 1387
تیر 1387
نویسنده
لینکدونی
پیوندها
جستجو
آمار و امکانات دیگر
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati


...

FreeCod Fall Hafez

......

................ نوا

... ساعت

سا

who's online who's online آمار

آمار وبلاگ

  • کاربران آنلاین :

  • بازديدها :

خدمات وبلاگ نویسان