چند داستان کوتاه از زندگانی بزرگان :
باعرض سلام و احترام به دوستان بزرگوارم و آرزوی قبولی عزاداریهای خالصانه شما درایام سوگواری حضرت اباعبدالله الحسین (ع) و یاران با وفایشان ، بابت غیبت طولانی ام از همه عزیزان پوزش میخواهم ، مشکلی برای یکی از بستگان پیش آمده بود که شکر خدا به خیروشادی حل گردید و خداوند منان را شکرگزارم که مجددا توفیق خدمت رسیدن سرورانم را روزیم نمود ، چند داستان کوتاه ، از تاریخ پربار اسلام و اهل بیت پیامبراسلام (ص) را برایتان جمع آوری نموده ام که انشاالله مورد عنایت و پسندتان قرار گیرد و همچنین ازخداوند کریم و بخشنده مسئلت مینمایم این اندک را از این بنده حقیر به احسن وجه به کرمش قبول نماید ، انشاالله ، التماس دعا
پاداش جوانمردی :
عبدالله جعفر، در راه مسافرت ، به روستائى رسيد و باغ نخلى را سرسبز و خرم ديد ، تصميم گرفت پياده شود و چند ساعت در آن باغ بياسايد ، ما لك باغ ، در روستا زندگى ميكرد ولى غلام سياهى را در باغ گمارده بود تا از آن نگهبانى و مراقبت كند ، عبدالله با اجازه وى وارد باغ شد و براى استراحت جاى مناسبى را انتخاب نمود ظهر فرا رسيد ، عبدالله ديد كه غلام سفره خود را گسترد تا غذا بخورد و در سفره سه قرصه نان بود ، هنوز لقمه اى نخورده بود كه سگى داخل باغ شد و نزديك غلام آمد ، او يكى از قرص هاى نان را به سويش انداخت و سگ گرسنه با حرص آنرا بلعيد و دوباره متوجه غلام و سفره نانش شد ، او قرص دوم و سپس قرص سوم را نزد سگ انداخت و سفره خالى را بدون آنكه خود چيزى خورده باشد جمع كرد ،عبدالله كه ناظر جريان بود از غلام پرسيد جيره غذائى شما در روز چقدر است ؟ جواب داد همين سه قرصه نان كه ديدى ، گفت پس چرا اين سگ را برخود مقدم داشتى و تمام غذايت را به او خوراندى ؟ غلام در پاسخ گفت :آبادى ما سگ ندارد ، ميدانستم اين حيوان از راه دور به اينجا آمده و سخت گرسنه است و براى من رد كردن و محروم ساختن چنين حيوانى گران و سنگين بود ، عبدالله پرسيد پس تو خود چه خواهى كرد؟ جواب داد امروز را به گرسنگى ميگذرانم ، جوانمردى و بزرگوارى آن غلام سياه مايه شگفتى و حيرت عبدالله جعفر شد و در وى اثر عميق گذارد ، براى آنكه عملا او را در اين كرامت اخلاقى و رفتار انسانى تشويق كرده باشد آنروز جديت نمود تا باغ و غلام را از صاحبش خريدارى كرد ، غلام را در راه خدا آزاد ساخت و باغ را به او بخشيد .
( المستطرف ، جلد 1، صفحه 159)
خشم را مهار کنید :
امام سجاد (ع) با جمعى از دوستان گرد هم نشسته بودند ، مردى از بستگان آنحضرت آمد در كنار جمعيت ايستاد و با صداى بلند ، زبان به ستم و بدگوئى امام گشود و سپس از مجلس خارج شد ، زين العابدين (ع) حضورا به او حرفى نزد و پس آنكه رفت ، بحضار محضر فرمود: شما سخنان اين مرد را شنيديد ، ميل دارم با من بيائيد و پاسخ مرا نيز بشنويد ، همه موافقت كردند ، اما گفتند دوست داشتيم كه فى المجلس باو جواب ميدايد و ما هم با شما هم صدا ميشديم ، آنگاه از جا برخاستند و راه منزل آن مرد جسور را در پيش گرفتند ، بين را متوجه شدند كه حضرت سجاد(ع ) آيه ( والكاظمين الغيظ والعافين عن الناس والله يحب المحسنين ) را ميخواند ، از فرونشاندن آتش خشم سخن ميگويد و از عفو و اغماض نام ميبرد ، دانستند كه آنحضرت در فكر مجازات وى نيست و كلام تندى نخواهد گفت ، چون به در خانه اش رسيدند ، امام به صداى بلند او را خواند و به همراهان خويش فرمود: بگوئيد اينكه تو را ميخواهد على بن الحسين است ، مرد از خانه بيرون آمد و خود را براى مواجهه با شر و بدى آماده كرده بود ، زيرا با سابقه امر و مشاهده اوضاع و احوال ، ترديد نداشت كه امام سجاد (ع) براى كيفر او آمده است ، ولى برخلاف انتظارش به وى فرمود: برادر ، تو رو در روى من ايستاده و بدون مقدمه سخنان ناروائى را آغاز نمودى و پى در پى گفتى و گفتى ، اگر آنچه را كه به من نسبت دادى در من هست از پيشگاه الهى براى خويش طلب آمرزش ميكنم و اگر نيست از خدا مى خواهم كه تو را بيامرزد .
پیامبراسلام (ص) شفاعت را نپذیرفت :
هنگامى كه مكه فتح شد ، در آن روزها كه پيا مبر (ص) آنجا توقف داشتند پيش آمدهائى روى داد از آنجمله فاطمه دختر اسود بن عبدالاسود ، برادر زاده ابوسلمه بن عبدالاسد كه از اشراف قبيله بنى مخزوم بود دست به دزدى زد ، در بين سرقت گرفتار شد او را خدمت پيامبر (ص) آوردند ، بستگانش با خود انديشيدند كه هيچكس را جرئت نيست واسطه شود تا پيامبر از كيفر فاطمه بگذرد مگر اسامه بن زيد ، پيش اسامه رفتند التماسها نمودند تا حاضر به وساطت شد ، اسامه خدمت پيغمبر (ص) رسيده درخواست بخشش فاطمه را نمود ،از تقاضاى او رنگ رخسار پيامبر (ص) دگرگون شد ، فرموند : ( لايشفع فى حد فان الحدود اذا انتهت الى فليس لهامترك ) در اجراى حد ، وساطت پذيرفته نمى شود ، آنگاه كه حدود به من منتهى شد ديگر جاى ترك باقى نمى ماند ، بايد اجرا شود ، اسامه مى خواهى شفاعت درباره حدى از حدود خدا بنمائى ؟اسامه ناراحتى پيغمبر (ص) را كه مشاهده كرد از كرده خود پشيمان شد ، عرض كرد: يا رسول الله براى من طلب مغفرت نما ، آنگاه پيامبر (ص) فرمود امتهاى گذشته كه نابود شدند براى اين بود كه هرگاه يكى از بزرگان دست به دزدى ميزد او را مى گذاردند و حد بروى جارى نمى كردند اما وقتى بيچاره اى اين عمل را مرتكب مى شد حد جارى مى كردند ، اگرفاطمه دختر محمد (ص) دزدى كند ، دستور مى دهم دستش را قطع كنند ، امرکرد دست فاطمه مخزومیه را قطع نمودند .
( ناسخ التواريخ جزء 4 حضرت رسول (ص) 92)
احترام مهمان :
حضرت امام حسن عسكرى (ع) فرمود: دو نفر كه يكى پدر و ديگرى پسر او بود به عنوان مهمانى به خانه على (ع) آمدند ، حضرت از جاى خويش براى آنها حركت كرد ايشان را در بالاى مجلس نشانيد و خود در مقابل آنها نشست ، آنگاه دستور داد غذا بياورند پس از صرف خوراك قنبر طشت و آفتابه و حوله آورد خواست دست پدر را بشويد على (ع) از جا بلند شد و آفتابه را از دست قنبر گرفت تا دست پدر را بشويد ، ولى آن مرد خويش را به خاك افكنده عرض كرد يا على تو مى خواهى آب بر دست من بريزى خداوند مرا بدان حال ببيند؟ فرمود: بنشين ، خدا مى بيند ترا در حاليكه يكى از برادرانت كه با تو فرقى ندارد مشغول خدمت به تو است ، على (ع) فرمود: قسم مى دهم به حق بزرگى كه بر گردنت دارم ، طورى آرام و آسوده بنشين چنانكه اگر قنبر بر دستت آب مى ريخت آسوده بودى ، هنگاميكه دست او را شست آفتابه را به محمد بن حنفيه داد فرمود :
اگر اين پسر تنها آمده بود ، دست او را مى شستم ولكن خداوند دوست ندارد بين پدر و پسريكه در يك محل و مجلس هستند تسويه ( تساوی ) باشد ، اكنون پدر دست پدر را شست تو هم پسر جان دست پسر را بشوى ، محمد بن حنفيه دست او را شستشو داد ، امام حسن عسكرى (ع) فرمود: هر كس على (ع) را پيروى كند در اين كار ، شيعه حقيقى خواهد بود .
(ج 16 بحارالانوار ص 148)
پذیرائی از میهمان :
در جلد نهم بحارالانوار ص 514 از تفاسير عامه نقل مى كند كه مردى پيش رسول (ص) آمد از گرسنگى شكايت كرد ، آن جناب به خانواده خود سفارش کرد كه اگر خوراكى پيش شما يافت مى شود براى آن مرد بیاورید ، گفتند غير آب چيزى اينجا پيدا نمى شود ، پيغمبر (ص) فرمود : من لهذا الرجل اللية ؟ كيست امشب اين مرد را خوراك دهد؟ على(ع) عرض كرد اگر اجازت فرمائید امشب او مهمان خانه من باشد ، آنگاه حضرت به خانه پيش فاطمه زهرا(س) آمد ، پرسيد خوراكى يافت مى شود كه اين مرد را پذيرائى كنيم ؟ فاطمه (س) عرض كرد مختصريكه بچه ها را كفايت كند هست ولى مهمان را بر فرزندان خود مقدم مى دارم .حضرت فرمود: بچه ها را بخوابان و چراغ را هم خاموش كن ، ظرف غذا را كه بر زمين گذاشت على (ع) دهان خود را حركت مى داد و چنان مى نمود كه مشغول خوردن است تا ميهمان با خاطرى آسوده غذا بخورد ، همينكه آن مرد به اندازه كافى غذا خورد دست كشيد ، كاسه را بفضل خداوند پر از غذا يافتند ، صبحگاه كه اميرالمؤ منين (ع) براى نماز به مسجد رفته بود بعد از انجام فريضه ، پيغمبر اكرم (ص) به على (ع) نگاهى كرد و قطرات اشك از ديده فرو ريخت ، فرمود: يا اباالحسن ديشب خداوند از عمل شما در شگفت شد و اين آيه را فرستاد ( ويوثرون على انفسهم ولو كان بهم خصاصة ) ديگران را بر خويش مقدم مى دارند اگر چه خود تنگدست و گرسنه باشند ، منظور على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام ميباشند .
( جلد نهم بحارالانوار ص 514 )
بارپروردگارا ، به حق فاطمه و ابوها و بعلها و بنوها (ع) ما را متخلق به اخلاق آن پیشوایان راستین قرارده و روح و جسممان را از تمام پلیدیهائیکه به آن آلوده شده ایم مبرا فرما ، به برکت صلوات بر محمد وآل محمد (ص) آمین یا رب العالمین .
