در پستهای قبل ، از تشرف مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی داستانی نقل
گردید ، داستان دیگری از تشرف ایشان به محضرامام مهدی(عج) ذکر میگردد. ( اين مطالب ازكتاب « تشرفات مرعشيه » بدون دخل و
تصرف نقل ميشود ) 2
: در كنار يار يادتان باشد كه اين چند مثقال تربت خالص امام حسين(ع) و اين انگشتري
عقيق ، از تمامي دنيا و آنچه در آن است براي من عزيزتر است ، الان بيش از شصت سال
است كه آنها را حفظ كردهام ، نميدانيد چه آثار و بركاتي من ازاين انگشتري ديدهام
، اينها يادگار آن عزيزند در آن شب عزيز!!!! شب سردي بود ، يك شب زمستاني ، مدتي بود كه شبها
را درسرداب مقدس بيتوته میکردم و به دعا و راز و نياز مي پرداختم ، تا بلكه
خداوند متعال به بركت وجود مقدس آقا امام زمان(عج) حوايجم را برآورده سازد ، آخر معروف است كه آقا امام زمان (عج) آخرين بار ، از اين نقطه از نظرها ناپديد
شدهاند ، برخي از حوايج من اينها بودند: - بتوانم به راحتي
به تحصيل علوم ديني ادامه دهم . - حالت كند ذهني ام
كه پس از ابتلا به بيماري حصبه عارض شده بود ، از بين برود. - چشمانم كه ضعيف
شده بودند قوي شوند تا به راحتي بتوانم بخوانم و بنويسم . - فقر شديد ما لي ام
از بين برود. - خداوند سفر حج بيتالله
الحرام را نصيبم كند به شرط اينكه در مكه يا مدينه بميرم و در يكي از اين دو شهر
دفن شوم . - خداوند دوستي دنيا
را از دل من دور كند. - وتوفيق علم وعمل
صالح رابا همه وسعت آن به من عنايت فرمايد وچندحاجت ديگر برخي از دوستان مرا از بيتوته كردن در سرداب
مقدس منع مي كردند ، مي گفتند « خطر دارد ، ممكن
است در يكي از همين شبها يك يا چند نفر از دشمنان شيعه و اهل بيت پيامبر(ص) به سراغت بيايند و كارت را بسازند » اما من به اين حرف ها توجهي نمي كردم ولي اگر راستش را بخواهيد ته دلم كمي مي ترسيدم
، به همين خاطرآن شب ، وقتي همه رفتند و سرداب كاملا خالي و خلوت شد ، شمعي را كه
به همراه داشتم روشن كردم و رفتم درب سرداب را از داخل محكم بستم و پشتي اش را هم
انداختم ، بعدش هم آمدم و رو به قبله و كنار شمع نشستم و مشغول تلاوت قرآن و
خواندن دعا شدم ، كم كم شمع آب شد و نورش شروع كرد به سوسو زدن تا اين كه خاموش شد
، تاريكي مطلق مرا احاطه كرد ، تنها نور ضعيفي ازلاي درب سرداب به داخل مي خزيد ،
بدنم شروع كرد به لرزيدن ، نمیدانم به خاطر سرما بود يا به خاطر ترس! سعي كردم به چيزي جز دعا و نماز فكر نكنم ،
ناگاه صداي پاي كسي را شنيدم كه داشت از پله هاي سرداب پايين مي آمد به سمت درب
سرداب سرك كشيدم ، معلوم بود كه درب همچنان بسته بود و تنها نوراندكي ازلاي درز آن
به داخل مي تابيد ، شبح مرد عربي را ديدم كه داشت به طرف من مي آمد مردي كه از درب بسته وارد شده بود! ترس و وحشت وجودم را گرفته بود و تا عمق همه رگها
و استخوانهايم نفوذ كرد ، حسابي هول برم داشته بود و علاوه بر لرزش تنم ، دندانهايم
نيز بر هم مي خورد ، خود را كمي جا به جا كردم ، خواستم چيزي بگويم اما نتوانستم
، در همين لحظه ، مرد عرب لب به سخن باز گرد : سلام عليك اي سيد شهابالدين. من كه پاك گيج شده بودم با شنيدن نام خودم از
زبان آن مرد عرب ، آرام گرفتم ترس و وحشت ، خانه وجودم را تخليه كرد و جاي خود را
به آرامش و اطمينان داد ديگر توانستم به احترام آن مرد عرب از جا برخيزم و جواب سلامش را بدهم . و عليك السلام و رحمة الله ، شما چه كسي هستيد؟! - يكي از پسر عموهاي
شما.[1] بعد هم رفتم تو فكر: -
اين مرد ، از كجا نام مرا ميداند؟! و خودم را قانع ساختم كه
، لابد مرا از قبل مي شناسد ، اصلا شايد هم از دوستانم شنيده كه من مدتي است شبها
را در اينجا بيتوته مي كنم شايد اگر نور كافي در اينجا باشد و من به خوبي بتوانم
چهرهاش را ببينم ، من هم بتوانم او را بشناسم ! اما... اما چگونه از درب بسته
وارد شده است؟! من كه مطمئنم خودم درب را از داخل بسته ام ، صداي باز شدن در هم
كه به گوش نرسيد پس... پس چگونه اين مرد وارد سرداب شده است؟! بهتر است از خودش
بپرسم: در حالي كه روي زمين مي نشستم پرسيدم ، درب سرداب كه بسته بود ، پس شما از
كجا وارد شديد؟ - الله علي كل شي
قدير.[2] -
اهل كجا هستيد؟ - اهل حجاز. آنگاه پيش از آن كه پرسش بعدي را مطرح كنم ،
پرسيد: - اين موقع شب براي
چه به اينجا آمدهايد؟ -
حوائجي دارم كه به خاطر آنها به آقا امام زمان (عج) متوسل شدهام . - ان شاء الله به جز
يك حاجت ، بقيه حوائج شما بر آورده خواهد شد ، حالا كه شما در اين مسير حركت مي كنيد
سعي نماييد هميشه نماز را به جماعت اقامه كنيد ، فقه و حديث و تفسير را زياد
مطالعه نماييد ، و صله رحم را بجا آوريد و حقوق استاتيد و معلمين را خوب رعايت
كنيد ، سعي كنيد نهج البلاغه و دعاهاي صيحفه سجاديه را هم حفظ نماييد ، من هم دو يادگار ارزشمند به تو هديه مي
دهم ، مقداري تربت خالص امام حسين (ع) و يك انگشتري عقيق . بعد هم اين انگشتري را كه مي بينيد به همراه
چند مثقال تربت خالص امام حسين (ع) كه اندكي از آن هنوز موجود است به من داد ،
به نظرم رسيد كه او بايد مردي بسيار محترم و از مقربان درگاه الهي باشد ، اين بود
كه خواهش كردم در حقم دعا كند او هم بزرگوارانه قبول كرد . - اين سيد را به
خدمت شرع مقدس اسلام موفق فرما ، شيريني
مناجات با خود را به او بچشان ، محبت او
را در قلوب مردم جاي ده و او را از شر و كيد شياطين ، به خصوص از شر حسد و حسودان مصون
بدار... وقتي سيد عرب دعا مي كرد ، حس كردم كه در و
ديوار دارند با او همراهي نموده و آمين مي گويند ، حالتي را در آن حال حس كردم كه
هرگز مشابه اش را تجربه نكرده بودم ، لحظه اي به ذهنم خطور كرد كه نكند اين آقاي
سيد عرب ، همان مطلوب و محبوب من ، امام زمان
(ع) باشد كه ناگاه متوجه شدم از او خبري نيست! نكند... نكند من همه اينها را خواب ديدهام ؟! چشمانم را ماليدم و تكاني به خودم دادم ، وقتي
متوجه شدم كه تربت سيدالشهداء (ع) و انگشتري عقيق
در دستانم هستند مطمئن شدم كه همه آن صحنه ها واقعي بودهاند من در كنار يار بودهام
، با او گفتگو كرده و از دست مباركش هدايايي دريافت نمودهام در حالي كه وي را
نشناخته ام ، حسرت تمام وجودم را فرا گرفت و اشك فراق تا سپيده دمان گونه هايم
را نوازش داد... اكنون كه فكر ميكنم ، مي بينم به زودي تمام
حوائجم برآورده شدند به جز يك مورد كه هنوز هم برآورده نشده است و آن « تشرف به حج » است ، شايد علت برآورده نشدن اين حاجت اين
باشد كه من شرط كرده بودم « به حج مشرف شوم و در راه مكه و مدينه از دنيا بروم و در يكي
از اين دو شهر دفن شوم » در حالي كه خداوند
مرگ مرا در زمان و مكان ديگري مقدر فرموده است. ........................................................................................................... [1] - يعني يكي
از سادات كه از نسل پيامبر(ص) ميباشند. [2] - يعني: « خدا بر هر كاري تواناست »
..........................................................................................................
