نتیجه دلسوزی بر خویشان
وقتى كه حضرت يونس(ع ) براثر ترك اولى ، از كشتى به دريا انداخته شد و در دهان ماهى قرار گرفت ( چنانكه در سوره صافات آيه 149 آمده ) ماهى او را در هفت دريا گرداند تا رسيد به درياى (مسجور) كه قارون( سرمايه دار مغرور زمان موسى (ع) كه پسرعمو يا عموی پسرخاله موسى بود) در آن دريا عذاب میشد ، ناگهان زمزمه اى شنيد ، ازفرشته مامورعذاب پرسيد: اين زمزمه چيست ؟ گفت:اين زمزمه حضرت يونس دردل ماهى (نهنگ ) است ، قارون از فرشته اجازه خواست تا با يونس ملاقات كند ، فرشته اجازه داد ، قارون خود را كنار آن ماهى رساند و از يونس پرسيد : از موسى (ع ) چه خبر؟
يونس فرمود : موسى (ع ) از دنيا رفت .
قارون از شنيدن اين خبر، دلش سوخت و گريه كرد ، سپس پرسيد از هارون (برادر موسى) چه خبر؟ فرمود: او نيزازدنيا رفت ، قارون باز دلش سوخت و گريه كرد ، سپس پرسيد از خواهر موسى (كلثم ) كه نامزد او بود ، چه خبر؟ يونس فرمود: او هم مرد ، قارون در اينجا بسيار گريه كرد و ناله اش به گريه بلند شد.
خداوند به آن فرشته مامورعذاب قارون وحى كرد: عذاب را در باقيمانده دنيا از قارون بردار، چرا كه او نسبت به خويشانش رقت و دلسوزى كرد.
(ارفع عنه العذاب بقية الدنيا لرقته على قرابته (تفسير برهان ج 2 ص 203) اين حديث دربحارطبع جديد ج 13 ص 253 و تفسير قمى ص 294 نيز آمده است)
.....................................................................
سخن چین چه می کند؟
شخصى غلامى را فروخت ، به مشترى گوشزد كرد كه اين غلام فقط يك عيب دارد و آن عيب سخن چينى است ، مشترى با همين عيب به معامله راضى شده او را خريد ، مدتى غلام در خانه صاحب جديد خود ماند ، روزى به زن او گفت شوهرت به تو علاقه اى ندارد و خيال ازدواج مجدد كرده ، اگر بخواهى از اين فكر منصرف شود بايد بوسيله تيغ ، مقدارى از موى زير گلويش را بياورى تا دعائى بر آن بخوانم كه قلبش به او متمايل نشود.
همان روز به شوهرش گفت زنت رفيق دارد و با او خوشگذرانى ميكند در فكر كشتن تو افتاده امشب خود را بخواب بزن تا حقيقت بر تو كشف گردد ، آن شب مرد ظاهرا خود را خوابيده نشان داد ، نيمه شب متوجه شد زنش تيغى در دست گرفته بطرف او ميآيد ، خيال كرد براى كشتنش آماده شده ، ناگهان از جاى حركت كرد و با او درآويخت ، بالاخره زن خود را كشت ، بستگان زن از داستان مطلع شدند و با شوهر به نزاع و جدال پرداختند ، كم كم بين دو قبيله زن و شوهر آتش زد و خورد افروخته شد.
( سفينه ج 2 ص 613 نفحه اليمن ص 49 )
....................................................................
از شیطان بشنوید
حضرت نوح (ع ) هنگامى كه كشتى را درست كرد و در آن انواع حيوانات را جاى داد ، الاغ در خارج كشتى ماند ، هر چه نوح او را به سوار شدن در كشتى وادار مى كرد سوار نميشد ، بالاخره خشمگين شده گفت ( اركب يا شيطان ) سوار شو اى شيطان .
شيطان اين سخن را شنيد ، خود را در پى الاغ آويزان نموده داخل كشتى شد حضرت نوح خيال ميكرد سوار نشده ، همينكه كشتى به حركت در آمده مقدارى بر روى آب سير كرد چشم نوح به شيطان افتاد كه در صدر كشتى نشسته پرسيد چه كس بتو اجازه داد؟ گفت تو مگر نگفتى سوار شو اى شيطان ، آنگاه گفت اى نوح تو بر من حقى دارى و نيكى درباره من كرده اى ميخواهم آنرا جبران نمايم ، نوح پرسيد آن خدمت چه بوده؟ در پاسخ گفت: تو دعا كردى قومت بيك ساعت هلاك شدند ، اگر اين كار را نميكردى من حيران بودم به چه وسيله آنها را منحرف و گمراه كنم ، از اين زحمت مرا راحت كردى .
حضرت نوح(ع) دانست شيطان او را سرزنش ميكند ، شروع بگريه نمود ، بعد ازطوفان پانصد سال گريه ميكرد ازاين رو نوح لقب يافت ، پيش از آن عبدالجبار نام داشت .
خداوند به او وحى كرد كه سخن شيطان را گوش كن ، نوح به شيطان گفت آنچه ميخواستى بگوئى بگو ، گفت : از چند خصلت ترا نهى مى كنم ، اول : اينكه از كبر پرهيزكن ، زيرا اول گناهي كه نسبت بخداوند انجام شد ، کبربود ، اگر دستورخداوند را انجام داده و سجده کرده و تكبر نميكردم ، مرا از عالم ملكوت خارج نمي كردند ، دوم : از حرص دورى گزين ، زيرا خداوند تمام بهشت را براى پدرت آدم مباح گردانيد ، از يك درخت او را نهى كرد ، حرص آدم را واداشت تا از آن درخت خورد و ديد آنچه بايد بييند.
سوم : هيچگاه با زن بيگانه و اجنبى خلوت مكن ، مگر اينكه شخص ثالثى با شما باشد ، اگر بدون كسى ، خلوت كنى من در آنجا حاضر میشوم ، آنقدر وسوسه مى نمايم تا به زنا وادارت كنم ، خداوند به نوح وحى كرد كه گفته شيطان را قبول كن.
( انوار نعمانيه ص 81 )
....................................................................
