السلام علیک یا حجت الله علی خلقه
با توکل به خداوند منان ، درنظر است مجموعه ای از شرح حال اولیای الهی و راه یافتگان کوی دوست را ( اعم از گمنام و غیر گمنام ) بنگارم ، شاید زمینه ای گردد برای توبه و بازگشت از افکار و اعمال غیر خداپسندانه ام ، امید که مورد رضایت حضرت حق و ولی او حضرت اباصالح المهدی (عج) قرار گرفته و قابل بهره برداری برای دوستان باشد.
ماجراي شيخ محمد حسن سريره
شيخ نوري در كتاب « جنة المأوي » ماجرايي نقل كرده است كه يكي از علماي نجف گفت: در نجف اشرف مردي از طلاب علوم ديني به نام شيخ محمد حسن سريره بود كه وي را سه مشكل پيش آمده بود ، خون از سينهاش ميريخت ، در تنگدستي شديدي زندگي ميكرد و دوست داشت با زني ازدواج كند كه خانواده زن ، به دليل فقراو ، با ازدواجش مخالفت ميكردند.
وقتي ازحل مشكلات مأيوس شد توسط بعضی ازعلما راهنمائی شد كه چهل شب چهارشنبه به مسجد كوفه برود ، زيرا ميان مؤمنين معروف بود كه هر كس با اخلاص چهل شب چهارشنبه به زيارت اين مسجد برود ، حتماً حضرت مهدي (عج) را خواهد ديد.
وقتي آخرين شب چهارشنبه فرا رسيد ، شبي بسيار تاريك و سرد و طوفاني بود ، شيخ حسن در بيرون مسجد بر سكوي در مسجد نشسته بود ، چرا كه به دليل خوني كه از سينهاش به هنگام سرفه كردن ميريخت ، نميتوانست داخل مسجد بماند ، در اين فكر بود كه سرانجام به زيارت حضرت مهدي(عج) موفق نشده است با اين كه آن چهارشنبه چهلمين و آخرین چهارشنبه بود .
شيخ حسن به نوشيدن قهوه عادت داشت ، مقداري آتش روشن كرد تا قهوهاي درست كند ، در اين هنگام مردي را ديد كه به سويش ميآيد ، ناراحت شد و با خود گفت: اين اعرابي همه قهوه را خواهد نوشيد و هيچ چيز باقي نخواهد گذارد.
شيخ حسن گويد: مرد به من رسيد و با نامم به من سلام گفت: از اين كه او مرا ميشناسد ، بسيار تعجب كردم ، پرسيدم ، از كدام طايفهايد ؟ آيا از طايفه فلاني هستي ؟ وي فرمود: «خير» نام طوايف زيادي را بردم و او مرتب ميگفت: « نه » سرانجام از من پرسيد: چرا اينجا آمدهاي؟ گفتم : چرا اين مطلب را از من ميپرسي؟ فرمود: تو را چه زيان كه اين پاسخ را به من بدهي ؟!
براي وي در فنجاني قهوه ريختم و تقديمش كردم ، اندكي ميل كرد و آن را به من برگرداند و فرمود: « تو آن را بنوش » فنجان را از او گرفتم و باقي را نوشيدم ، آنگاه شروع كردم به بيان مسايل و مشكلاتم و گفتم : كه من در نهايت فقر و نيازم ، در عين حال سالياني است كه از سينهام خون ميچكد ، با اين اوضاع و احوال دل به مهر زني سپردهام ، ولي خانواده زن از اين كه وي را به ازدواج من درآورند امتناع ميورزند ، برخي از اهل علم مرا فريب دادند و گفتند: در نيازهاي خود متوجه حضرت صاحبالزمان(عج) شو در اين مدت سختيها و ناراحتيها را تحمل كرده ام و به اينجا آمدم ، امشب آخرين شب است و كسي را نديدهام .
آن بزرگوار به من ، كه غافل بودم ، رو كرد و فرمود:
سينهات كه بهبود يافت... اما زن را به زودي به عقد ازدواج درخواهي آورد... ولي فقرت تا به هنگام مرگ با تو باقی خواهد ماند.
وقتي صبح شد ، دريافتم كه سينهام بهبود يافته و پس از يك هفته با آن زن ازدواج كردم ، ولي فقرم بر حال خود ، باقی ماند.
ماخذ : جنة المأوي ، حكايت 15.
